تبلیغات
آوا فان - حکایت

منوی اصلی

دسته بندی مطالب

آرشیو

لینک دوستان

پیوندها


آمار سایت

بازدید کننده گرامی به سایت سرگرمی آوا فان خوش آمدید

داستان و حکایت


حکایت


گویند مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کند...

کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید.

طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند.

یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه...

اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.

گفتند: امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم اگه بیدار باشه معلوم میشه.

مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو بخواب زد.

اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.

گفتند: پس خوابه! طلاها رو بزاریم زیر جعبه...

بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو  برداره اما اثری از طلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهاش رو بدزدن!!

نتیجه :

یادمان باشد در زندگی هیچ وقت خودمان را به خواب نزنیم که متضرر خواهیم شد.

سرگرمی , حکایت , طنز , داستان و حکایت , داستان , حکایت آموزنده , حکایت طنز , داستان آموزنده , طنز کوتاه , نوشته خنده دار , حکایت طنز , حکایت خنده دار , حکایت جدید , سرگرمی جدید , خنده , حکایت جالب , داستان کوتاه , طنز نوشته جدید , داستانک , داستان کوتاه آموزنده , داستانک آموزنده



پست های مرتبط :
حکایت مانعی در مسیر
سرگرمی حکایت
حکایت طنز لحظه ای صبر کن
حکایت طنز
حکایت بگو ان شاءا...