تبلیغات
آوا فان - مطالب ابر داستان

منوی اصلی

دسته بندی مطالب

آرشیو

لینک دوستان

پیوندها


آمار سایت

بازدید کننده گرامی به سایت سرگرمی آوا فان خوش آمدید

داستان و حکایت


حکایت



ادامه مطلب


پست های مرتبط :
حکایت مانعی در مسیر
سرگرمی حکایت
حکایت طنز لحظه ای صبر کن
حکایت طنز
حکایت بگو ان شاءا...


اندر مزایای کر بودن


داستان آموزنده



ادامه مطلب


پست های مرتبط :
داستان آموزنده خنده دار
ماجرایی شگفت از ادیسون
داستان کوتاه دروغ


در یکی از سالها جنگی در « قم » اتفاق افتاد و ساداتی که در شهر قم ساکن بودند ، به شهرهای دیگر متفرق شدند . از جمله آنها زنی علویه بود که صالحه و بسیار نماز خوان و روزه گیر بود و شوهرش که پسر عموی او بود نیز در آن جنگ کشته شده بود .

علویه از شدت فقر و بیچارگی با چهار دختر یتیمه اش از قم فرار کرده و شهر به شهر می آمد تا اینکه وارد شهر بلخ گردید . در فصل زمستان و سردی هوا ، متحیر و سرگردان شده بود . اتفاقاً در آن روز برف هم می بارید و هوا در نهایت سردی بود .

مردی بر او عبور کرد و حال آن علویه را مشاهده کرد و گفت : در این نزدیکی مردی معروف به ایمان و درستکاری است . بیا تا تو را به خانه او راهنمایی کنم .

چون علویه را به نزد آن مرد برد ، دید که آن مرد بر درب خانه نشسته و جماعتی بر دور او حلقه زده اند . علویه به او گفت : من زنی از نسل حضرت علی (ع) و ذریه فاطمه زهرا (س) می باشم و چهار دختر یتیم دارم . در این فصل زمستان و سرما وارد این شهر شده ایم و غریب هستیم و کسی را نمی شناسیم . مرا بسوی شما راهنمایی کرده اند تا به ما پناهی دهی .

آن مرد گفت : من از کجا بدانم که تو علویه می باشی ؟ اگر شاهدی داری او را حاضر کن .

علویه چون این کلام را شنید ، دیگر با او حرفی نزد و با چشم گریان و دل شکسته از او روی گرداند . آن شخصی که آن مرد را به او معرفی کرده بود ، گفت بیا تا تو را به کاروانسرایی که غریبان در آنجا منزل مینمایند ، راهنمایی کنم . پس علویه با چهار دختر یتیم خود از پی او روان شدند .

اتفاقاً در مجلس آن شخص ظاهر الصلاح ، یک نفر مجوسی نشسته بود و طرز برخورد آن شخص را با علویه دید. پس فوراً برخاست و از عقب سر آن علویه روان شد . چون به او رسید ، گفت : ای علویه کجا می روی ؟

علویه گفت : به همراه این مرد میروم که مرا به کاروانسرایی راهنمایی کند .

مجوسی گفت : رفتن شما به کاروانسرا مناسب نیست . به همراه من بیا تا تو را به خانه خود ببرم .

علویه که نمی دانست این مرد مجوسی است ، خوشحال شد و به خانه مجوسی رفت .


ادامه مطلب


پست های مرتبط :
زنی که به خاطر لعن دشمنان حضرت زهرا (س) کتک خورد
داستان آموزنده – بینا شدن دیدگان نابینا به خاطر محبت علی (ع)
اس ام اس پیامک شب قدر
داستان کوتاه تعبیر خواب


توجه : این داستان براساس یک ماجرای واقعی میباشد ...

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته.


ادامه مطلب


پست های مرتبط :
داستان کوتاه
داستان کوتاه تعبیر خواب
داستانک آموزنده
نامه ازدواج یک دختر 24 ساله زیبا به رئیس شرکتش
زنی که به خاطر لعن دشمنان حضرت زهرا (س) کتک خورد


داستان من و بابا


داستان
من و بابام



ادامه مطلب


پست های مرتبط :
داستان خنده دار اردکها
داستان پلیسی معمایی
پسرک خوش شانس
طنز های چرایی ؟
برگی از خاطرات یک نوزاد